به آغوش تو محتاجم به قلم عاطفه میرزائی
پارت چهارده :
تمام روز را در اتاق ماندند. طلا، که بیشتر ساعات را در خواب گذرانده بود، میخواست با خوابیدن فراموش کند در چه برزخی گرفتار شده است.
با حس ضعف، چشمانش را به سختی گشود. تاریکی اتاق لحظهای او را غافلگیر کرد. نگاهش را با هراسی پنهان به اطراف چرخاند و نبود فردین، دلش را خالی کرد. با صدایی لرزان پچ زد:
- دکتر!
لحاف را کنار زد و سرمای تیزی، بابت روشن بودن اسپیلت، در جانش نشست. به سوی سر
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🥹🥹🥹 خیلی سخت بوده برای پسرمون
۲ هفته پیشفروغ
1این پارت هم قشنگ بود بی صبرانه منتظر پارت جدید هستیم ممنون از هدیه ات عزیزم
۳ هفته پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
نوش نگاهت 🌹
۳ هفته پیشمهسا
1تا اینجای رمان که خیلی قوی پیش رفته.. دستتون درد نکنه نویسنده جون
۳ هفته پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ممنون از شما 🌹 نوش نگاهت گلم 🌹
۳ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

محیا
0چه غم انگیز تو ماه عسل عشقش مرده😔😭😭